آزمون عملگری فارسی( درس انشا)
دیروز وقتی مینا داشت، کتاب داستان میخواند متوجّه شد که ادامۀ صفحات کتاب داستان نیست. برای همین او تصمیم گرفت خودش با فکر خلّاقش داستان را به پایان برساند.
نویسندۀ کوچک! شما نیز جهت نوشتن داستان آموزنده به فاطمه کمک کن.
سعی کن تا بهترین جملاتت را در داستان بنویسی.
در یک جنگل سبز و قشنگ که همۀ حیوانات با هم زندگی میکردند گرگ بدجنس و ظالمی بود که با نیرنگ به همۀ حیوانات ظلم میکرد. در روزی از روزها خرگوش باهوش حیوانات را جمع کرد و گفت:
خرگوش و عروسک
س. هونیا سیّدی
پایۀ چهارم
9 آبان 1404
«دوستان عزیز! بیایید درس خوبی به این گرگ بدجنس بدهیم.»
حیوانات گفتند: «آیا تو فکر خوبی داری؟»
خرگوش گفت: «چند روز پیش یک خانواده به جنگل ما برای تفریح آمده بودند. و بچۀ آنها یک عروسک داشت. وقتی رفتند، عروسک را جاگذاشته بودند. و من آن را برداشتم که اگر برگشتند به اوپس بدهم. ما میتوانیم پنبههایش را بیرون بیاوریم و به جایش سنگ بگذاریم. وقتی گرگ عروسک را گاز بزند همۀ دندانهایش میشکند و دیگر دندان ندارد که به ما حمله کند.»
همۀ حیوانات موافق بودند و این کار را عملی کردند.
بعد گرگ بیدندان شده بود و نمیتوانست به آنها آسیب برساند.
همه از خرگوش دانا تشکّر کردند.
9/8/1404
هونیا کلاس اول است و طبعا هفت ساله.