قایقهای کاغذی
عبدالمجید نجفی
آخرین برگ کاغذ را تمام کردم. آن سال من کلاس چهارم بودم. به مادرم گفتم: ننه جان نگاه کن ببین آخرین برگ کاغذ را مشق نوشتم ها! دیگر کاغذ ندارم.
مادرم گفت: میدانم. صبر کن شب از بابایت پول میگیرم تا فردا برایت کاغذ بخرم.
صبح وقتی بیدار شدم از مادرم پرسیدم: مادر پول کاغذ را از بابا گرفتی؟ گفت: نه ان شاء الله امشب.
توی مدرسه زنگ تنفّس بود. امیر زودتر به کلاس برگشت. مثل همیشه از وسط دفترش تند و تند کاغذ می کند و قایق میساخت. زنگ تنفّس تمام شد. بچه ها به کلاس برگشتند. صدای پای معلّم از توی راهرور به گوش رسید. امیر شتابزده قایقها را مچاله کرد و در سطل آشغال ریخت. دلم برای کاغذها میسوخت. وقتی مدرسه تعطیل شد، همه قایقهای کاغذی را با خود به خانه بردم.
دیشب بابا به مادرم پول نداده بود. قایقهای کاغذی را باز کرده بودم و تمام مشقها را نوشتم.
معلم مشقها را خط میزد. وقتی دفتر مرا دید گفت: چرا روی ورق پاره نوشته ای؟ چرا آنها را مچاله کرده ای؟
با صدایی لرزان گفتم: آقا... ما مچاله نکرده ایم.
معلّم گفت: برو پیش آقای ناظم و به اشتباهت اعترا ف کن.
به طرف اتاق ناظم رفتم و قایقکاغذی دستم بود. نمیدانستم چه چیزی بگویم اما خوشحال بودم چون آن روز امیر غایب بود.
صفحات: 6-11
خلاصۀ کتاب« قایقهای کاغذی»، عبدالمجید نجفی، تهران: منادی تربیت، چاپ سوم، 1388.
تاریخ خلاصهنویسی: چهارم آبان ماه 1404
هونیا کلاس اول است و طبعا هفت ساله.